حالا اونم شده گلوم ، همون شخصیته نق نقوی کارتون گالیور؛
کار من تمومه ، من می دونم. یه لحظاتی اما این طور نیست. فکر می کنه حالش خوبه، اینه که شروع می کنه به انجام کار هایی که دوست داره مثل نوشتن .
اما یه لحظاتی نه، انگاری همه چیز مانع میشه تا حرکتی انجام بده.به خودش میاد و میگه : نکنه راست راستی دیوونه شدم. تلفن همراهش به صدا در میاد ، یه دوست قدیمی اونور خط که تعجب کرده چرا روز تولدش رو فراموش کردی ، اینه که نگرانه حالت میشه و زنگ می زنه و تو هم میگی مدتی اصلا تو حال خودت نیستی و داری تلاش می کنی خوب بشی. واسه همین از عالم و آدم فاصله گرفتی و یه نقاب زدی رو صورتت تا کسی نفهمه چقدر اوضاع وخیمه.
بی صدا ، بی اینکه اون حتی بویی ببره این ور خط اشک می ریزی. حرفت تمام میشه. اشک می ریزی. خودتو جمع و جور می کنی ، آخه امروز مهمون عزیزترین دوستتی و نباید به همش بریزی. این سردرد لعنتی هم که تازگی اومده سراغت و ول کن نیست.
چند تا نفس عمیق و تصور یه زمینه سفید که یه شاخه گل رز قرمز هم روش نقش بسته. آره مثل اینکه الان حالت بهتره. مراقب خودت باش. چون همه میگن این روزا می گذره. 10 ساله داری تمرین می کنی بهتر بشی. شاید امسال سال آخر باشه . شاید هم.........
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13  توسط مصی
|