تبليغاتX
دفترچه یادداشت - حكايت
اين حكايت چيني بند زده و دل وامونده هم از اون روايت هاي تكراريه روزگاره.
چه از دوره مادربزرگ كه سوادش قرآني بود و چه حالا كه مثلا چند كلاس سواد داري و خير سرت نون بربري مجاني هم عوضش بهت نميدن....اين داستان بوده و هست.
وقتي از بيرون به ماجرا نگاه مي كني، همه چيز جز روند طنز آلود و البته گاهي هجو آميز بيش نيست.
بي خيال بچه جوون.
تو مملكتي كه بي هويتي فرهنگي ميراث چندين و چند سا له  اون بوده و هست . داري حرف از چي ميزني؟
به هرحال تو كه از مريخ اينجا نيومدي .از يه با با ننه ايروني هستي با كلي گره بي ربط فرهنگي.
يهو چشمتو باز مي كني و مي بيني : اي دل غافل
به قول شاعر:
من راه تو را بسته
تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست
وقتي همه بيماريم
البته هنوز همه راهها به روت بسته نشده؛يه راه سومي هم هست:
فراموشي.
راهي كه هر وقت به جواب نرسيدي يا گيج و حيروون موندي كه چيكار كني .بهش پناه بردي.
آره اين بار هم فراموش كن.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11  توسط مصی  |