نگاهش می کرد.
عاشقانه و دردمندانه و جمله ای که شنید این بود:
نگاه عاقل اندر سفیه می کنی.
هیچی نداشت که بگه، حوصله توضيح هم نداشت.
به اين فكر مي كرد:كي زبونم رمز گشايي ميشه؟
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12  توسط مصی
|
حالا اونم شده گلوم ، همون شخصیته نق نقوی کارتون گالیور؛
کار من تمومه ، من می دونم. یه لحظاتی اما این طور نیست. فکر می کنه حالش خوبه، اینه که شروع می کنه به انجام کار هایی که دوست داره مثل نوشتن .
اما یه لحظاتی نه، انگاری همه چیز مانع میشه تا حرکتی انجام بده.به خودش میاد و میگه : نکنه راست راستی دیوونه شدم. تلفن همراهش به صدا در میاد ، یه دوست قدیمی اونور خط که تعجب کرده چرا روز تولدش رو فراموش کردی ، اینه که نگرانه حالت میشه و زنگ می زنه و تو هم میگی مدتی اصلا تو حال خودت نیستی و داری تلاش می کنی خوب بشی. واسه همین از عالم و آدم فاصله گرفتی و یه نقاب زدی رو صورتت تا کسی نفهمه چقدر اوضاع وخیمه.
بی صدا ، بی اینکه اون حتی بویی ببره این ور خط اشک می ریزی. حرفت تمام میشه. اشک می ریزی. خودتو جمع و جور می کنی ، آخه امروز مهمون عزیزترین دوستتی و نباید به همش بریزی. این سردرد لعنتی هم که تازگی اومده سراغت و ول کن نیست.
چند تا نفس عمیق و تصور یه زمینه سفید که یه شاخه گل رز قرمز هم روش نقش بسته. آره مثل اینکه الان حالت بهتره. مراقب خودت باش. چون همه میگن این روزا می گذره. 10 ساله داری تمرین می کنی بهتر بشی. شاید امسال سال آخر باشه . شاید هم.........
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13  توسط مصی
|
اون راست ميگه.
تو داري سر خودت كلاه ميذاري.
اين صادقانه ترين جمله اي كه تا حالا كسي بهت گفته، آره تو عاشق كلاهي كه بذاري سرت ، تا حالا ديگران اين لطف رو در حقت مي كردن ، حالا خودت اين كار رو مي كني. يه جورايي پيشدستي كردي . خوبه . داري پيشرفت مي كني احمق.
با خودت رو راست باش ؛ خيلي وقته فهميدي پاسخ خيلي از سوالات چيه. فهميدي كه به قدر كافي راجع به اين زندگي فهميدي و البته به اين نتيجه هم رسيدي كه ادامه دادن كار احمقانه ايه ، اينه كه باز هم سر خودت كلاه ميذاري.
اگه اين كارو كنم ، مادرم غصه مي خوره.داغون ميشه.پس اين كار رو نمي كنم. اگه اين حرف رو بزنم مي رنجه ، قاطي مي كنه، پس اين كار رو نمي كنم. اگه نبخشمش ، بخشيده نميشم ؛ پس مي بخشمش.
آره الاغ جوون خيلي حال ميده خريت، همين طور ادامه بده يا اينكه آدم باش.
حالا شد مشكل دو تا ، هيچوقت از آدم بودن خوشت نيومده ، آدماي دور و برت رو ديدي كه ادعاشون دنيا رو برداشته اما پاي عمل كردن كه مياد وسط حتي به اندازه توي خر به چيزايي كه ميگن يا بهش عمل مي كنن اعتقادي ندارن.
آره الاغ جون اين بار خودت رو گول نزن، ديگه هيچي لذت بخش نيست،مي دوني چرا ؟
چون فهميدي ماجرا چيه.
يه تصميم تازه بگير.
تو كه ديگه از هيچي لذت نمي بري، يا وقتي تصميم مي گيري خودت رو گول بزني. همه چيز رو سرت آوار ميشه.
ديگه تعريف و تمجيد هم حالتو به هم مي زنه، حالت از هر چي استوديوي راديو و ضبط صداست به هم مي خوره. از سينك كردن صدا و لب زدن جاي آدمايي كه هيچ اعتقادي به نقشايي كه بازي مي كنن ندارن.
ننويس.هرگز راجع به اعتقادت چيزي نگو.خودتو سانسور كن.
خيلي خوب ،كافيه. حالا هم خفه شو و بشين با "روسو و اعترافاتش همزاد پنداري كن.
پاشو از جلوي مونيتور گمشو.
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11  توسط مصی
|
مرز بين خوشحالي و ناراحتي اسمش چيه؟
نتونست براش لغت مناسبي پيدا كنه.
يه زماني اسمشو گذاشت غم مطبوع اما الان نميدونه.
خوشحاله از اينكه بعد مدتها يكي رو ديده يه جورايي مثل خودش كه لا اقل تمام تلاشو مي كنه دلي نشكنه و ناراحت از اينكه قراردادهاي اجتماعي، اين بايد ها و نبايد هاي لعنتي مثل تار عنكبوت دست و پاشو بسته و نمي تونه حس واقعيشو نسبت به اون بگه . چون حق نداره . ....
يهو احساس خفگي بهش دست ميده. ميگه: خدايا از اينهمه خود سانسوري به تنگ اومدم. به من بگو مشكل از كجاست؟ ؟ چيكار بايد كرد وباز هم تو خواب و بيداري ندايي بهش مي رسه:
هيچي و از هيچ و بر هيچ و همه هيچ به سوي اوست كه شود معنا.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10  توسط مصی
|
اين حكايت چيني بند زده و دل وامونده هم از اون روايت هاي تكراريه روزگاره.
چه از دوره مادربزرگ كه سوادش قرآني بود و چه حالا كه مثلا چند كلاس سواد داري و خير سرت نون بربري مجاني هم عوضش بهت نميدن....اين داستان بوده و هست.
وقتي از بيرون به ماجرا نگاه مي كني، همه چيز جز روند طنز آلود و البته گاهي هجو آميز بيش نيست.
بي خيال بچه جوون.
تو مملكتي كه بي هويتي فرهنگي ميراث چندين و چند سا له اون بوده و هست . داري حرف از چي ميزني؟
به هرحال تو كه از مريخ اينجا نيومدي .از يه با با ننه ايروني هستي با كلي گره بي ربط فرهنگي.
يهو چشمتو باز مي كني و مي بيني : اي دل غافل
به قول شاعر:
من راه تو را بسته
تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست
وقتي همه بيماريم
البته هنوز همه راهها به روت بسته نشده؛يه راه سومي هم هست:
فراموشي.
راهي كه هر وقت به جواب نرسيدي يا گيج و حيروون موندي كه چيكار كني .بهش پناه بردي.
آره اين بار هم فراموش كن.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11  توسط مصی
|
خيلي وقته كه نه با خودش رودر وايستي داره ، نه دچار سوء تفاهم ميشه.
به نظرش مياد زندگي يه روند رو به تكراره كه تنها چهره ها و آدماش عوض ميشن.
خوب مي دونه براي تاب آوردنه اين لحظه ها چاره اي جز صبر نداره.
مي دوني ديگه حتي شكايت هم نمي كنه. تو دنيايي كه لحظه به لحظه در حال تغييره حرف زدن از ثبات ، كودكانه به نظر مي رسه.
راستي به نظرت بزرگ شده يا هنوز كودكه؟
خودش كه فكر مي كنه يه موجوديه بين اين دو تا.
تو چي فكر مي كني؟
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14  توسط مصی
|
وقتی تو لحظه زندگی کنی ؛ يه جورايي همه چيز برخورد از نوع اتفاقي ميشه.
زندگي من الان اينطوريه.
برخورداي اتفاقي، آدماي اشتباهي و....
نميدونم آينده چي ميشه يا چه اتفاقي ميفته.
برام مهم هم نيست.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16  توسط مصی
|
دلت می خواد دو هفته فقط بخوابی و به هیچی فکر نکنی اما نمیشه .
چون باید کار کنی .
باید عجله کنی.
از برنامه هات عقبی.
می دونی من چی میگم مگه نه؟
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10  توسط مصی
|
چشماتو می بندی و باز می کنی اما این بار بی آرزوی بی آرزو هستی.
کسی نیست. همه اونایی که یه روزی رو دیوارشون یادگاری می نوشتی هستن اما این بار تویی که دیگه علاقه ای به یادگاری نوشتن نداری.
هی بچه ..
اینکه ناراحتی نداره.
داری بزرگ میشی.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 16  توسط مصی
|