ضد خاطرات 1
بدنبال بیماری سرطان خون یا مغز استخوان من استاد گروه ...که منجر به کناره گیری ام از فعالیت دانشگاهی و بازنشسته شدن داوطلبانة ام گردید، گروه به گونه ای کاملاً محسوس به سوی از هم گسیختگی درونی حرکت کرده است. بعبارت دیگر یکی از پیامدها و دستاوردهای بازنشستگی ام گسترش فرآیند دیالوگ اجتماعی بین اعضا و نیروها و کلنی های قدرت اعم از سنی و علمی و ... در گروه بود. می خواهم مساله را بیشتر باز کنم : درست است که با خروج من از گروه بستری فراهم شد که اعضاء بتوانند در فضایی آزادتر و دموکراتیک تر به طرح آراء و نظرات خود بپردازند. ولی مشکل جدیدی که پیش آمده این است که گروه دیگر از انسجام و یکپارچگی دوره ای که من حضور رضاخانی داشتم برخوردار نیست. دعواها و تضادها زیادتر شده است و همکاران جدیدی که به گروه پیوسته اند بدلائلی مانند رسمی قطعی نشدن از طرح آراء خود پرهیز می کنند و افراد معدودی نیز که از گذشته بودند همدیگر را بر نمی تابند. شاید بتوان مساله را چنین صورت بندی کرد که اعضای گروه هنوز نتوانسته اند به روی روشی که مقبولیت همگانی داشته باشد دست یابند و بتوانند بر مبنای آن تصمیماتشان را بگیرند. سوال مهم تر این است که چرا گروهی از متخصصان علمی نتوانند از معیاری منطقی و شفاف برای دستیابی به توافق نظر تبعیت کنند؟ آیا اساساْ مفهوم "گروه" خود فاقد مکانیزم هایی معین برای تصمیم گیری است؟ قبول که گروه در گذشته بر اساس روشهای سنتی (پاتریمونالیزم=پدر-شاهی / پدرسالارانه) که من سمبلش بودم عمل می کرده است. ولی چرا گروه اکنون نتواند پس از طرح استدلالهای افراد در یک دامنة زمانی معین، مذاکرات را متوقف و سپس بر اساس روش دموکراتیک شورایی اقدام به رای گیری نمایند و گزینه ای بعنوان تصمیم انتخاب شود که بیش از نیمی از اعضای گروه به آن رای مثبت داده باشند. واقعیت این است که این روش قانونی است و وجود خارجی دارد ولی چون تصمیمات گروه در سالهای گذشته بر اساس آن گرفته نمی شده است بنابراین می توان گفت که این مکانیزم قانونی آسان هنوز در گروه "اجتماعی" و "بین الاذهانی" نشده است.
آیا این مشکل دقیقاً همان مشکلی نیست که سطوح گوناگون نظام اجتماعی ایران با آن درگیر است؟
در دانشگاه ما و بلکه در خارج از دانشگاه ( استناد می کنم به مصاحبة روزنامة همشهری با خانم دکتر در زمان ریاست ایشان بر دانشکدة که مصاحبه گر از ایشان سوال کرد که "مشهور است که گروه علمی شما گروهی بسته است و از بیرون کسی را به عنوان عضو هیات علمی به درون خود راه نمی دهد؟") همواره بر سر زبانها بود که شاکلة قدرت از زمان شکل گیری گروه در دست مثلث "دکتر الف، دکتر ف. و دکتر ز." قرار دارد و این مثلث بیش از دو دهه توانست قدرت گروه را در بین خود حفظ کرده و دست به دست بچرخاند.
اما رازی را که می خواهم با شما در میان نهم این است که من در بین این سه استاد به دلائل مختلف (از قبیل: تشخص علمی و ویژگیهای کریزماتیک شخصیتی) دارای مشروعیت و مقبولیت قاطع بودم. همه ی گروه های علمی دانشکده این را قبول داشتند. و بر فرض مثال وای به روزی که من با کسی در می افتادم و تصمیم می گرفتم که به او لطماتی را وارد کنم شک نکنید که آن شخص حتماً از سوی من صدمات و لطماتی می خورد (مانند بازنشسته شدن دال. میم. که حاضر نشد نام مرا بر روی نام خودش بر روی کتاب مشهوری که ترجمه کرده بود قرار دهد. چه بر سرش آمد؟ هیچی! از فرصتی استفاده کردم و بازنشستگی او موافقت کردم. مردک کتاب "مبانی میم" را می خواست بدون رضایت من و بدون نام من ترجمه کند. حق اش بود. حالا هر ترم بیاید و التماس کند تا برایش سه واحد درس بگذاریم برای تدریس کردن. احمق جاهل. من در آن زمان یعنی ۱۳۷۳ هنوز کتابم "میم. میم" را که امروز توفیق ربودن گوی شهرت و سبقت از بقیه ی کتابهای "مبانی میم" کسب نموده منتشر نکرده بودم.
چه بپسندندیم و چه نپسندندیم سخن من بدون منازعه حاکم و قانون بود و می باید آن را مصداق دقیق ضرب المثل مشهور "مُلُوکُ الکلام، کلامُ المُلوک" دانست.
اکنون که دیگر عرصه ی قدرت در اختیار من نیست وقتی به یاد آن ایام می افتم احساس نوستولوژیکی به من دست می دهد و حسرت آن ایام را می خورم و غمگین می شوم و هم خوشحال می شوم که چه سلطه ای داشتم و از خاطرات خوشی که برایم تداعی می شود حس خماری به من دست می دهد.
بله وقتی می گفتند دکتر سین. میم. الف. قند تو دلم آب می شد. "فصل الخطاب" بودم و گروه بر اساس یک قانون و فرهنگ نانوشته "رهبری کریزماتیک" مرا پذیرفته بود. در زمانی که هر یک از اعضای مثلث یاد شده دو دور مدیر گروه بودن خود را گذرانده بودند و رییس دانشگاه معتقد بود که بر اساس مقررات رییس گروه نباید بیش از دو دوره ی پیاپی رییس گروه باشد ما تصمیم گرفتیم دکتر شین بی خایه ی ترسوی بله قربان گو را به عنوان رییس گروه برگزینیم. هیچگاه فراموشم نمی شود که ما برای همیشه تصمیم گرفتیم روز سه شنبه را بعنوان روز تشکیل جلسات گروه تثبیت کنیم. در این روز که جلسات گروه برگزار می شد حتی اگر همة اعضای گروه هم در جلسه حاضر می بودند ولی من از اتاق کارم خارج نمی شدم جلسه رسمیت نمی یافت و دکتر شین. این کارمند کوچولوی تحصیل کرده ی آمریکا که روح و فرهنگ و زبان و ادب قدرت ایرانی را به خوبی درک کرده بود جلسه را بی حضور من شروع نمی کرد. خوب درک می کردم که چطور با دیر حاضر شدنم چگونه کفر دکتر سین. و بقیه را در می آوردم. خب چه می شد کرد. آنها هیچ غلطی نمی توانستند بکنند. دکتر شین. هم تا من حاضر نمی شدم هیچ یک از نامه ها نمی خواند و هیچ نظری را بدون دریافت و آگاهی از نظر من بعنوان صورتجلسه نمی نوشت. دکتر شین. همیشه هنگام طرح موضوع ها و نامه های اداری نگاهش فقط به سوی من دوخته شده بود و هیچگونه توجهی به دیگر نظرات اعضای گروه نمی کرد. تو گویی دیگران پشم هم نیستند!
البته نباید از یاد برد که حتی دو عضو دیگر "مثلث" ما یعنی آقای دکتر ف. و خانم دکتر ز. به موقعیت من رشک می بردند. از کجا می دانم؟ خبرش را برایم می آوردند که این بزدلهای ترسو چگونه به محض این که فرصتی دست می داد در پشت سر به انتقاد ظریف از خودکامگی من می پرداختند. من هم هیچوقت به رویشان نمی آوردم. باید می گذاشتم دلشان به این خاله زنک بازیها خوش باشد والا از عقده ممکن بود روزی با هم متحد می شدند و بر علیه من تبدیل به یک جبهه می شدند. در عوض هرگاه من یعنی دکتر الف. اراده می کردم خواست و ارادة شخصی ام را ولو که غیرمنطقی باشد در برابر مقاومت آنها به کرسی می نشاندم.
از بقیه ی اعضای گروه چیزی نمی گویم که عددی نبودند که بخواهند در برابر من مقاومت کنند. و اگر هم نظر خود را بر زبان جاری می کردند در لیست سیاه من قرار می گرفتند تا موقعیتش که برسد و تنبیه اشان کنم.
خانم دکتر ز. یعنی یکی از مثلث ما چند بار حرف زیادی زده بود و گفته بود که "دکتر الف. گاه از سر سوزن رد می شود ولی از در دروازه رد نمی شود". او با این ضرب المثل می خواست اشاره ای به رفتارهای غیرمنطقی و غیر مستدلانه (زورگویانه و قلدرانه) من داشته باشد. و این کار همان چیزی است که در ادبیات سیاسی به آن "سلطه" نام داده می شود. البته سلطه طلبی من هیچگاه خصلت و معنای سیاسی (که در پی تحقق یک هدف جمعی بزرگ جهت گیری داشته باشد) نداشت. هدف من نه کاملاً گروهی بود (که گاه در مقام عمل منافع شخصی ام را بر منافع جمعی و حرفه ای ارجح می دادم) و نه کاملاً شخصی (که در بسیاری از مواقع این انصاف و اخلاق حرفه ای بود که مبانی تصمیم ها و جهت گیری هایم را تشکیل می داد).
